|
تنهايم تنها تر از هميشه.كسي نيست به فريادم برسد.تنهايي امانم را بريده است .ديگري طاقتي نمانده براي من تنها.
شبهارا ديگر به جاي با تو با يادتو سپري ميكنم .تنها مانده ام.تنها تر از هميشه.غمگين مانده ام.غمگين تر از هميشه. به فكر فرو ميروم اما به چه فكر ميكنم نمي دانم؟؟؟
فقط سياهي ميبينم
همه چيز سياه و خفه است
نفس كشيدن برايم سخت شده است
ديگر طاقتي نمانده
گويا وقت رفتن است اما چرا اينگونه؟؟؟
چرا بعد اين همه درد و رنج
سختي ها را سپري كردم يكي پس از ديگري اما....
به چه مي انديشم خودم هم نميدانم
منتظرچه هستم خودم هم نمي دانم
به چه خواهم رسيد نمي دانم
مينشينم .جعبه قرص ها را بر مي دارم .
در دستم نگاه ميدارم نگاهشان ميكنم .
مي انديشم ....چه ميكنند اين قرصها با من؟؟؟؟
ترس تمام وجودم را در بر گرفته
با خود زمزمه ميكنم : من مي توانم ، من قوي هستم ، من شهامت اين كار را دارم
بدون وقفه اولي را در دهانم مي اندازم و آب را با حرس مي خورم تا قرص را در درونم ببرد تا جايي براي برگشت نباشد
حال ديگر شروع كرده ام و بايد تا پايان كار ادامه دهم .
حال بعدي را با سرعت بيشتر از اولي فرو مي برم حال بعدي، بعدي،بعدي، بعدي، بعدي، بعدي.............
احساس بدي داشتم .احساس ميكردم ديگر جاي براي باقي قرصها ندارم .تمام تنم فرياد ميكشيد .احساس ميكردم تنم مانند بادي تكان مي خورد.
به اطرافم نگاه كردم .همه چيز در حال تكان خوردن بود.
چرا ؟؟؟؟ چه اتفاقي رخ داده بود؟؟؟
چه چيزي در انتظارم بود؟؟
ترس بيشتر از قبل وجودم را پر كرده بود .
كاري نمي توانستم انجام دهم چون قبل اينكه بخواهم انجام دهم نقش بر زمين شدم
بدنم حس هميشگي را نداشت اما چشمانم باز بود
اه ....نه.... چشمانم ....
پلكهايم براي به هم رسيدن چقدر زود بيتاب شده اند
مانند دو عاشق بيتابي مي كردند براي رسيدن به هم
چقدر قدرتمند
نمي توانستم جلوي تلاششان را بگيرم
..............................
تمام شد
همه چيز به پايان رسيد
همه چيز
زندگي،عشق،عاشق، معشوق،تپش قلب
همه چيز
من، تو، ما
اما افسوس،
افسوس كه من باز هم هستم
همچنان تنها

|